تبليغاتX
باش تا گم نشوم... -
خام بدم، پخته شدم، سوختم...
آه...

 

و خداوند دست خویش بر آستانه نهاد... : "باش!"

 

"آنگاه که من نیستم، تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم..."

 

و من آفریده شدم!

 

"آه که من دوش چه سان بوده ام..."

 

و من آفریده شدم... و جهان آغازیدن گرفت... و حیات جلوه یافت از عدم!

و چه کسی را یارای درک این حقیقت بس آشکار بود؟!

 

"درک حقیقت هر خسی را نسزد... و حقیقت آنگه که عیان گردد از حجاب غیب، بسیاری از خلایق را ره زند، و خلایق خود درظلمت باشند، الا نادر آدمیان..."

 

و من چه قریب و چه غریب!

 

"من سال هاست غریبم و در راه مانده، من خود غریب آمدم بدین جهان و غریب خواهم شد از این ویرانه، که اسب و استرش افزون باشد بر آدمیان..."

 

و من قرابت را ادراک نمودم و نه غربت... تا که... عشق و... هوس و... لغزش و...

.

.

.

 

... غربت!

من ماندم... و تو!

و تو کیستی که من خویشتن را چنین آشکارا و زلال در آئینه چشمانت می بینم؟! و هر نظر معبود و محبوب را...

و غم بی اویی!

 

و نطفه ای چرک و متعفن... توزاد از بطن تو زاده می شود!

و من زاده شدم! فرزند آدم، وارث زمین و یادگار آسمان ها! پا بر زمین و چشم بر آسمان!

آه! ای ابرهای تیره! بغرید و بتازید و ببارید بر من... کین آتش شعله ور سال هاست جانم را همی سوزاند...

وی زمین سخت! چشمه هایت را من بگشای و بشوی این اشک خونین غم را از دو دیده بی فروغ...

و آسمان باریدن گرفت و زمین بجوشید... چنان که فرزند آدم بفرمود...

سیل ها جاری گشت و همه جنبندگان به هلاکت رسیدند...

.

.

.

 

و او همچنان بر ساحل دریای خود به دوردست ترین نقطه اوفق و افول روزمره خورشید می نگریست...

او که اینک محکوم به "بودن" بود!

 

یا حق...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:47  توسط مرجان |