![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
آشفتگي... هراس... دل سوخته...
مردي كه بر شانه زني ايستاده و مبهوت به آسمان مي نگرد؛ دستانش را به ابديت گشوده... مگر سيب نيم خرده را دگرباره بر شاخ درخت بياويزد... و نداند كه نيمه سيب بي جان را ياراي پيوند با شاخه ترد جوان نورس نباشد؟ "او" مي داند...
ياحق...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:39 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|