![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
بی گمان خواهم رفت... تا به کی باید زیست؟! بی صدا خواهم رفت، بیش از این نتوان زیست...
هیچ از این لالایی، کودکی نزاید... مادر خواب. خوابی دگر باید و گریزی دگر شاید...
که مرا جای دگر، خواب دگر بی گمان نتوان زیست!
ماه ما گم شده است... در پی خورشیدیم، زیر این سایه شب! دگرم نتوان زیست...
که مرا ماه دگر، شام دگر... بی خدا نتوان زیست!
بی گمان خواهم رفت... تا به کی باید زیست؟!
یا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:7 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|