![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
از همان روزی شروع شد که من... شدم دختری به بلندای خیال و... اوج صعود! من مردی بودم به حد پرش از یک جوی... پرخروش و شاداب و روان! و او با من چه کرد؟! او که نه رویا بود و نه آنچه به چشم بینم و نه زمینی و نه آسمانی و... هیچ و هیچ و هیچ... که او یک تجلی بود... رویایی از جنس اثیر... یا وهمی گذرا با زخمی ماندگار! و آیا نه اینطور بود که من او را می شناختم؟ سرد و آرام و خفته و هوشیار و بی قرار و گرم و... همه حضور... آری... او یک حضور بود! و من او را چگونه می شناختم که چنین شیفته شدم؟! و من عاشق یک حضور شدم! حضوری اثیری با شمایلی آشنا و لبخندی بدون دهان و نگاهی بدون چشم... قابی... صورتکی... و...! و من دود می شدم و به خود می پیچیدم و محو! او شکل می گرفت و من محو می شدم... و من هنگامی خود را یافتم که در آئینه نگریستم... و این من نبودم!... او بود! و من او را در آئینه اسیر کردم... و او وجود یافت و مرا شد! و من به آئینه می نگریستم... که آئینه دیگر آئینه نبود!... نقشی متحرک از او بود! و من بی تاب برای او... و من او را می خواستم و او در من اسیر بود! ... چه کنم؟!
از همان روزی شروع شد که من او شدم! و سر در آئینه فروبردم... و از او هزاران او ساختم...
یاحق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:39 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|