![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
زمین... اینجا کویر است... خشک و برهوت وسوزان و همه درد و همه رنج و همه حسرت و... در انتظار باران... رحمت...
نبرد آغاز شد...
کدام؟
آفتاب؟ نور... گرچه کورکننده، گرما... گرچه سوزان و عطش بار، و مهر و بخشش و بی دریغی و صداقت و صافی باطن زمین!
یا باران؟ آسمان ابری... خنک، بهاری، طراوت و نشانه رحمت!
باران رحمت است... اما آسمان ابری آفتاب ندارد... جریان دارد اما گرما ندارد... و همه خوشی است و همه لذت است و همه سکون! و رحمت بدون رحیم؟!
و ما تشنه می مانیم صبحگاهان و شامگاهان عطش می نوشیم... و در آفتاب کویر می سوزیم و می گدازیم... و می روییم!! اما آفتاب داریم!
آسمانتان آفتابی یاحق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:45 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|