تبليغاتX
باش تا گم نشوم...
خام بدم، پخته شدم، سوختم...

 

و اشک ها جاری شد... و چشمه روح خشک گردید...

و خون از دیدگان جاری گشت... و جوشش رگ ها نقصان یافت...

 

"آیا در تمام این دنیا کسی هست که مرا کمی تسلی دهد؟"

 

مرا چه شده است...

مرا چه شده است که "زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در

نگاه من، و از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است..."؟

 

و این کدامین خیال بود که تخم امید در چشمان من بکاشت و دانه جوانه بزد و لیک

در دم بپژمرد...

و من تهی از هر آنچه در این لعنتکده هست بماندم، با دو چشم کور و جوانه هایی

خشک...

و نه کس که دستم بگیرد... و نه نور که دیده بینا کنم...

آه... "آیا در تمام این دنیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه می کشم؟"

 

من... "من (که) به نومیدی خود معتادم"...

 

آری... "گریستن تنها کار یک ناتوان است... و من سخت ناتوان!"

 

"بیا بگشای در... بگشای!"

بر این گنه کار سیه چهره شوریده حال مایوس دری بگشای...

گرچه سال هاست به تاریکی این غار وهم آلود خو کرده است...

 

یاحق...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:59  توسط مرجان |