تبليغاتX
باش تا گم نشوم...
خام بدم، پخته شدم، سوختم...

 

آشفتگي... هراس... دل سوخته...
و...
رنج درون...................................... . . .

 

مردي كه بر شانه زني ايستاده و مبهوت به آسمان مي نگرد؛ دستانش را به ابديت گشوده... مگر سيب نيم خرده را دگرباره بر شاخ درخت بياويزد...

و نداند كه نيمه سيب بي جان را ياراي پيوند با شاخه ترد جوان نورس نباشد؟
ونداند كه تكه سيب گسسته چگونه به ناگاه رشد يافت و گسترد و بستري شد كه "زمين" خوانيمش؟
و نقصان را چگونه ياراي درك كمال بود؟

"او" مي داند...
هم او، كه خود كلام آموخت و نهي نمود و نافرماني بديد و دگرباره توبه بياموخت، و توبه خويش پذيرا شد!
.
.
.

 

ياحق...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:39  توسط مرجان |