تبليغاتX
باش تا گم نشوم...
خام بدم، پخته شدم، سوختم...

 

شب و من غوطه ور و بی حس در تاریکی سیال غلیظ و جاری، که تنها می دانم هست...

من که در گورستانی وجود یافتم که تک تک سنگ هایش با من آشنایند،

در دیار غربت این نگاه های زنده.

و سرگردان و بی هدف... بر سر مزار خویش، پیوسته در انتظار مرگ خویش!

 

و من چه غریبم در این شهر شلوغ!

و مرا شهری باید و صبجی شاید... که اینجا را نشاید.

که من وجودم را در دیاری نهان ترک گفته ام...

من که با وجود نیز غریبم...

 

من  که پیوسته در زندگی مرده ام،

و دنیای این زنده های بی مصرف مرا مستطیلی آبی بود!

من که سال هاست در این قبر دنیا مدفون گشته ام...

بی آنکه بیاید و ببرد!

و از این دنیاییان تنها مستطیلی دارم آبی و بس!

چشم ها درانده و انگشت در دهان و همه منتظر و همه بی تاب

اما...

 

بتاب ای خورشید گم شده در تاریکی!

افسوس که می دانم... چشم هایم را بسته ام...

 

 

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:31  توسط مرجان |