![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
شب و من غوطه ور و بی حس در تاریکی سیال غلیظ و جاری، که تنها می دانم هست... من که در گورستانی وجود یافتم که تک تک سنگ هایش با من آشنایند، در دیار غربت این نگاه های زنده. و سرگردان و بی هدف... بر سر مزار خویش، پیوسته در انتظار مرگ خویش!
و من چه غریبم در این شهر شلوغ! و مرا شهری باید و صبجی شاید... که اینجا را نشاید. که من وجودم را در دیاری نهان ترک گفته ام... من که با وجود نیز غریبم...
من که پیوسته در زندگی مرده ام، و دنیای این زنده های بی مصرف مرا مستطیلی آبی بود! من که سال هاست در این قبر دنیا مدفون گشته ام... بی آنکه بیاید و ببرد! و از این دنیاییان تنها مستطیلی دارم آبی و بس! چشم ها درانده و انگشت در دهان و همه منتظر و همه بی تاب اما...
بتاب ای خورشید گم شده در تاریکی! افسوس که می دانم... چشم هایم را بسته ام...
یا حق...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:31 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|