![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
به نام «او»
ای «او»... مرا به جایی رسان که «او» مکان دارد. ای «او»... مرا بی نیاز کن از بی نیازی. ای «او»... بیاید و بماند. ای «او»... منم محتاج و «او»یی تنها یاری رسان بخشنده! ای «او»... مرا سخت محتاج نگاه دار... تا «او» را به احتیاج بخوانم! که تنها احتیاج من «او» باشد.
ای «او»... «او»یی تمام هستی و بود و نبود. ای «او»... برهان از رنجم... رنج بی «او»یی! ای «او»... یاری ده، که این آفتاب سوزان هر آنچه بر این زمین، ناتوان باشد... بسوزاند... ومن سخت ناتوان! ای «او»... چشمانم را همواره منتظر نگاه دار... تا دیده به خاک ندوزم. ای «او»... بمان... که تنها تو مانده ای...
و من «او» را تو نمی خوانم، که «او»، «او»ست... و گمشده همیشه حاضر من...
(ای «او»... بگو نگاهش دارد... کودکان را دوست می داشت...) یا حق...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:42 توسط مرجان |
|
|
دیدم... دیدم و آب شدم و فروریختم و بر زمین تشنه فرورفتم... و نهالی جوانه زد و پائیز شد و جوانه خشکید و برگ های سبز فرو ریختند...
اما من هیچگاه ندانستم... چرا پائیز ما سرسبز بود؟...
(ممنون از نرگس با کامنت قشنگش) یاحق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:5 توسط مرجان |
|
|
انا لله و انا الیه راجعون
رفت...
یاحق...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:29 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|