تبليغاتX
باش تا گم نشوم...
خام بدم، پخته شدم، سوختم...
 

 

 

"یاسین... یا سین...

یا خ...

یا الف... یا آ... یا آدم!

و من عرش را نازل کردم... و خود را اسیر در وجودی که نامش... آدم بود..."

 

و من نازل شدم... و در من منی اسیر بود که مرا نبود و این زمین را...

و من لغزیدم و فروافتادم...

با سیبی نیمه... در دست... تنها دارایی من در دیار غربت!

و این چگونه خدایی است که خداگونه اش به اندازه یک سیب است... و نه کامل؟!

و اینگونه بود که من در من اسیر گشتم... و در بشر... و درتاریخ...

و من که بر تارهای موی تمامی این آدمیان فزونم...

در من و جسم و خاک و سیاهی اسیر شدم...

من ماندم و منی با یک سیب!

و من سیب را در درون کاشتم...

درخت حسرت و هوس و میل به ماندن در من روئید و جوانه زد و بارور شد!

و در این خاک ریشه زد...

و من در منی اسیر شد که در جان آسوده و فراموش کار و نادان آن، بی قراری می کرد...

و من در من تاب ماندن نداشت...

کبوتری بود که در حسرت پرواز می سوخت و بال نداشت و اسیر بود...

و ای کاش تنها اسیر بود!

 

و این چگونه خدایی است که من اسیر در من پس از این هجران طاقت فرسا

همچنان او را می خواند و

بی قرار است  و بی تاب...

 

یا سین... یا واو... یا وصل!

 

 

یاحق...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:26  توسط مرجان | 

 

از همان روزی شروع شد که من... شدم دختری به بلندای خیال و... اوج صعود!

من مردی بودم به حد پرش از یک جوی... پرخروش و شاداب و روان!

و او با من چه کرد؟!

او که نه رویا بود و نه آنچه به چشم بینم و نه زمینی و نه آسمانی و... هیچ و هیچ و هیچ...

که او یک تجلی بود...

رویایی از جنس اثیر...

یا وهمی گذرا با زخمی ماندگار!

و آیا نه اینطور بود که من او را می شناختم؟

سرد و آرام و خفته و هوشیار و بی قرار و گرم و... همه حضور...

آری... او یک حضور بود!

و من او را چگونه می شناختم که چنین شیفته شدم؟!

و من عاشق یک حضور شدم!

حضوری اثیری با شمایلی آشنا و لبخندی بدون دهان و نگاهی بدون چشم... قابی... صورتکی... و...!

و من دود می شدم و به خود می پیچیدم و محو!

او شکل می گرفت و من محو می شدم...

و من هنگامی خود را یافتم که در آئینه نگریستم...

و این من نبودم!... او بود!

و من او را در آئینه اسیر کردم... و او وجود یافت و مرا شد!

و من به آئینه می نگریستم...

که آئینه دیگر آئینه نبود!... نقشی متحرک از او بود!

و من بی تاب برای او...

و من او را می خواستم و او در من اسیر بود!

... چه کنم؟!

 

 از همان روزی شروع شد که من او شدم! و سر در آئینه فروبردم... و از او هزاران او ساختم...

 

 

 

یاحق...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط مرجان | 

 

 

زمین...

اینجا کویر است... خشک و برهوت وسوزان و همه درد و همه رنج و همه حسرت و...

                                                                                               در انتظار باران...

                                                                                                              رحمت...

 

نبرد آغاز شد...

 

کدام؟

 

آفتاب؟

نور... گرچه کورکننده،

گرما... گرچه سوزان و عطش بار،

و مهر و بخشش و بی دریغی و صداقت و صافی باطن زمین!

 

یا باران؟

آسمان ابری... خنک، بهاری، طراوت و نشانه رحمت!

 

باران رحمت است... اما آسمان ابری آفتاب ندارد...

              جریان دارد اما گرما ندارد...

                              و همه خوشی است و همه لذت است و همه سکون!

و رحمت بدون رحیم؟!

 

و ما تشنه می مانیم

     صبحگاهان و شامگاهان عطش می نوشیم...

            و در آفتاب کویر می سوزیم و می گدازیم... و می روییم!!

                                                                       اما آفتاب داریم!

 

 

آسمانتان آفتابی

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط مرجان | 

 

از فراز عرش مولوی و قله استغنای بودایی و عالم مثل افلاطونی فرود آی، معبد عیسی مسیح را ترک کن، از پشت میز تحقیق و کرسی تدریس بیرون آی، جامه هایت را بریز، عریان شو، تنت را به خورشید داغ طبیعت بسپار،فکر مکن، فقط حس کن، لمس کن، بکوش تا با وجودت بفهمی، با پوستت درک کنی، تمامی خودت را به احساس بسپار، بگذار تا او تا هر کجا که می خواهد ببردت، در کارش دخالت مکن، تصمیم مگیر، نتیجه گیری مکن، به یاد نیار، در حرف زدن کاری کن که کلمات از مغزت بیرون نیایند، در زیر پوستت، مغز استخوانت، خونت، تپش دلت ساخته شوند و بیرون ریزند، خود را در "حس کردن محض" رها کن، کشتی مران، قایق سواری مکن، شنا مکن، تنت را به آب ده تا امواج ببرندت، بر روی ماسه های مرطوب بیفت، رها شده و خود را به خاک سپرده، بگذار تا دوستت آنقدر بر تنت ماسه بریزد تا پنهان شوی، تا چانه در ماسه ها فرو بردت، تو را مثل یک درخت، در زمین غرس کند، تا دوباره برویی، اگر یک عمر فلسفیدن و علمیدن و منطقیدن و خیالیدن و لفظیدن ریشه جانت را نخشکانده باشد، فکر و خیال و کلام از درون تو را نپوسانده باشد، اگر یک ریشه زنده، یک جوهر حیات و یک قطره شیره زندگی در تو مانده باشد، جوانه می زنی، می رویی، رشد و نمو می کنی، به برگ و بار می نشینی و سایه و ثمر می دهی. باغبانت مهربان و ماهر است. هوشیار و صبور است. او برکت خاک است و مهر زمین و مهربانی بهار و نوازش باران و عشق آفتاب. ناز انگشتای بارون او باغت می کنه، میون جنگلا طاقت می کنه...

 

 

دکتر شریعتی-بامخاطب های آشنا

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:4  توسط مرجان |