![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
و تو را دوست می دارم... نه چنان که زنی، مردی... که فرشته ای... آفریده ای... ، انسانی!
و تو را می پرستم... نه چنان که زاهدی، معبودی... که جوانه ای... بیدی... بهاری... و انسانی!
و تو را می شناسم... نه چنان که آشنایی، آشنایی... که ریشه ای، آبی...
و تو را می بینم... نه چنان که پرنده ای آسمانی... که کوری، گرمایی...
و من تو را دوست می دارم... "ای یگانه جاودان آسیب ناپذیر... "
یاحق... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:41 توسط مرجان |
|
تهی باشیم... تهی باشیم... یک خالی بی نهایت... خلاء به وسعت خدا! تهی باشیم... یک تنگ بی آب که ماهی قرمزش مرده و در آن خشک شده... و دیگر چه کسی به آن نگاه می کند؟! تهی باشیم... دل ها را تهی کنیم و وجودهارا... و بپیوندیم... تهی باشیم و بپیوندیم... یک خالی بی نهایت... و خدا را به میهمانی صدا کنیم... تهی باشیم... تهی بمانیم و ... آنگاه... از خدا لبریز...
یاحق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 1:46 توسط مرجان |
|
|
قالب تنهایی من... آدمکی بود... جای او خالی بود؛ با سر و گوش و چشم و دهان... تن و دست و پا... و جای مژگانش نیز.. و من آن را ساختم و بعد... آن شد "او"... و من "او" را ساختم؛ اما... قسمتی از خود را در آن جا گذاشتم... دست انداختم که بردارم اما... اینگونه بود که او شد یادگاری ازمن... یادگاری من! یادواره من! باش و بمان چون کوه! که تو یادگار من بر این زمین خشک باشی... و او بالید و قد کشید و رسید... اما نرسید! و او ساخت... اما نسوخت! و او آمد... اما نماند... و این چگونه تناقضی است که یادواره من... هیچ نشان و یادی از من ندارد؟! من ماندم و قالب تنهاییم پر! اما... تنهای تنها...
یادواره باشیم... یادواره بمانیم... یاحق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:24 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|