تبليغاتX
باش تا گم نشوم...
خام بدم، پخته شدم، سوختم...

 

و من آفریده شدم... به همراه نبودنی...

    با نبودنی که از وجودم بزرگتر بود... !

          با نبودنی که در من و پیش از من زاده شد...

من بالیدم... و با من نبودنی بود که بر من بود کاستنش...

    و من بالیدم و نبودنم بالید...

         و من بالیدم و نبودنم بالید...

                و من بالیدم و نبودنم بالید...

زمان می خزید و من فراموش می کردم برای چه آمده ام،

    که آمدنم فرصتی است که از نبودنم فزونی یابم و وجود پیدا کنم...

                                                                                که باشم!

                                                                                           اما...

 

 

ای روزهای بودن که هیچگاه نیستید! من تشنه بودن بدون نبودنم!

 

 

 

یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:19  توسط مرجان | 

 خاک درت مقصد و مقصود ما...

 

 

 

 

 

گاهی آدم به خاطر گذار از مرحله ای چنان درد می کشد و تغییر می کند که دیگر خودش هم نمی تواند خودش را بشناسد شاید فقط از نشانه هایی که حوادث مختلف روی آدم جای می گذارند می توانیم خودمان را بشناسیم: آن نشانه ها تنها چیزهایی هستند که فکر های ما را به هم وصل می کنند و نمی گذارند از هم بپاشیم...

 

شاید همه درد ها برای این است که پاک بمیریم: شاید اولین آرزوی هر آدمی بعد از مرگ این است که برگردد و یک جور دیگر شروع کند.

 

 

زمان مرگ را درد ها تعیین می کنند.

شاید هم وقتی از مرگ نجات پیدا می کنیم از تصمیمی که به مرگ منتهی می شود بر می گردیم یا حتی به خواب می رویم در حقیقت مرده ایم اما خدا می خواهد بار دیگر به زندگی برگردیم تا جبران کنیم.

بدن ما گور ما می شود و ما پس از مرگ در گوری که همراهمان است زندگی می کنیم.

 

 

 

        همه کسانی که به نوعی بر مرگ چیره شده اند نقطه ضعفشان قبول فرصتی است که بهشان داده اند.

 

 

 از نشانه های مرگ مهلت دوباره ای است که به ما می دهند و این مهلت شاید نقص و دردی است که ما را می کشد و لذتی است که دوباره زنده مان می کند.

 

 

شاید این مهلت های مجدد برای رسیدن به پاکی است...

 

 

 

(پستی، محمد رضا کاتب)

یاحق...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:21  توسط مرجان |