![]() |
![]() |
|
| خام بدم، پخته شدم، سوختم... |
|
صورتک بی دهان
... و او دهان نداشت که فریاد بزند... "من صورتکی بودم... صورتکی بی دهان! و من هنوز نبودم که خداوندگارم صورتم می نگاشت... و همه چیز آفریده شده بود... اما دهان باقی بود... و من بی تاب برای بودن! و من صبر نکردم و . . . و من وجود یافتم و برخاستم... صورتکی بی دهان! و دهان من وجود داشت و آفریده نشده بود! و من دهان داشتم و نداشتم!... " جای دهان بر صورتک خالی بود! و او نمی توانست فریاد بزند... و او نمی توانست از خداوندگار دهان بخواهد... و او تنها چشم گریستن داشت... و او نمی دانست که بودن بدون داشتن دهانی برای فریاد زدن ناشدنی است... و او تکه ای گمشده از خلقت بود... و او می گریست، بر می آشفت، لبریز می شد، خود را به دیواره های حاشیه خلقت می کوفت اما... او دهان نداشت که فریاد بزند...
یا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 1:44 توسط مرجان |
|
|
هو الباطن...
بیاید باد... بروبد این اتاق و کاغذها باد... و از این دریچه، که دهان مرده ایست بر دیوار، بلغزم در شب... و بچرخم با سپاه یخ بسته ستارگان...
تو بازترین غنچه ای هستی که می توانست بسته بماند... ای شکفته تازه نفس! باش و بمان و بخشک و بپوس... تا شکوفایی غنچه دیگر...
... و ما خانه را خراب کردیم... و تو را یافتیم... گاه و بی گاه... و دوباره ساختیم... و حال... مائیم و انتظار تو!
ای دورترین سرزمین بهاری! من تشنه رویش یک برگم...
یا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:24 توسط مرجان |
|
|
هوالظاهر...
یا حق... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:13 توسط مرجان |
|
|
هو الآخر...
باش، رها باش و آزاد و استوار... و مغرور... وبدان که آنچه هست نیستی است... اما تو... باش، " آنگاه که من نیستم، تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم... " آری، سخت است... سخت است در این فصل سرد خندیدن... باش و بخند... باش، مداوم باش... " باش تا برف زمین آب شود... " بایست... سخت باش... سخت باش و بایست... بایست در مقابل این طوفان وحشی و دست ها، گشاده و پذیرا... و زمین سخت و آسمان بی حریم و تو و تو و تو... باش و بدان... و تو دانستی که " بر این زمین خشک هیچ نمی روید... " باش... سخت باش و خالص، بی رنگ... مثل هیچ کس که از جنس بودن نیست... که آلوده به زیستن نیست... و چه مهربان است این خدا که او را نیافرید! که او آفریدنی نیست... که او همواره در دستان من و توست... که او همواره نیست... نیست که بخندد... به من... به تو... اینجاست قدرت خالق... که خدایا... نبود چگونه پر می کند بودن را... بودن من را... بودن تو را... که او نفس بودن است... عمق قرار و آرامش... که کسی را در این فناکده قراری نیست... که کسی را در این فناکده قراری نیست... که کسی را در این فناکده قراری نیست...
یا حق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 3:48 توسط مرجان |
|
|
هوالاول...
من عشق پروردم... آنچنان که در خویشتنم نمی گنجد...
صدایت کردم آخرین بار: کی جاودانه گل بی رمق... ساقه را دریاب واصرار ماندن نکن... گفتی زندگی زیباست... آه چه باور که دروغ بود...
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم...
گریستن تنها کار یک ناتوان است... و من سخت ناتوان...
. . . از گفته خود . . . دلشادم
بنده عشقم و . . . از هر دو جهان آزادم...
یاحق...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:19 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| باش... فقط باش |
آنگاه که من نیستم...
تو باش... باش تا گم نشوم... باش تا تداوم یابم.... |
|
RSS
|