تبليغاتX
باش تا گم نشوم...
خام بدم، پخته شدم، سوختم...

 

سال نو مبارک...

 

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط مرجان | 

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

آرمان جان... عزیزم تولدت مبارک...

 

یا من اسمه دوا و ذکره شفا...

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 3:2  توسط مرجان | 

 

مسئله بودن یا نبودن نیست... مسئله "چرا"یی بودن است:

من هستم.

چرا من؟

چرا هستم؟

چرا من هستم؟

.

.

.

 

مشکل بزرگ ما بی خبران بی"چرا"یی است...

دغدغه بر سر چیزی است که انسان ها دوست دارند باشند، نه آنچه هستند تا چه رسد به آنچه که باید  باشند...

و انسان هایی که دغدغه بودن ندارند... دغدغه  من  بودن دارند...

انسان های تهی... نه از خویشتن که از "چرا"ها!

انسان های مفلوک بی "چرا"...

 

 

و چه سخت است در این دنیای بی "چرا"یی... "چرا" داشتن...

و من چه بی تابم برای "چرا" داشتن...

"چرا"های بی پاسخ... "چرا"های به استهزا گرفته شده... "چرا"های ناگفته... "چرا"هایی که گفته شدنی نیست...

"چرا"هایی که آلوده به گفتن نشوند...

 

"چرا" من بی "چرا" هستم؟!

 

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 3:46  توسط مرجان | 

 

 

به هستی گرفتار آمده ام...

                          من که از فلسفه بودن، تنها کلام آخر را می دانستم!

 

 

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:43  توسط مرجان | 

 

بی گمان خواهم رفت...

                تا به کی باید زیست؟!

بی صدا خواهم رفت،

              بیش از این نتوان زیست...

 

هیچ از این لالایی،

کودکی نزاید... مادر خواب.

خوابی دگر باید و گریزی دگر شاید...

 

که مرا جای دگر، خواب دگر

               بی گمان نتوان زیست!

 

ماه ما گم شده است... در پی خورشیدیم، زیر این سایه شب!

                                                            دگرم نتوان زیست...

 

که مرا ماه دگر، شام دگر...

                بی خدا نتوان زیست!

 

 

بی گمان خواهم رفت... تا به کی باید زیست؟!

 

 

یا حق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:7  توسط مرجان | 

 

شب و من غوطه ور و بی حس در تاریکی سیال غلیظ و جاری، که تنها می دانم هست...

من که در گورستانی وجود یافتم که تک تک سنگ هایش با من آشنایند،

در دیار غربت این نگاه های زنده.

و سرگردان و بی هدف... بر سر مزار خویش، پیوسته در انتظار مرگ خویش!

 

و من چه غریبم در این شهر شلوغ!

و مرا شهری باید و صبجی شاید... که اینجا را نشاید.

که من وجودم را در دیاری نهان ترک گفته ام...

من که با وجود نیز غریبم...

 

من  که پیوسته در زندگی مرده ام،

و دنیای این زنده های بی مصرف مرا مستطیلی آبی بود!

من که سال هاست در این قبر دنیا مدفون گشته ام...

بی آنکه بیاید و ببرد!

و از این دنیاییان تنها مستطیلی دارم آبی و بس!

چشم ها درانده و انگشت در دهان و همه منتظر و همه بی تاب

اما...

 

بتاب ای خورشید گم شده در تاریکی!

افسوس که می دانم... چشم هایم را بسته ام...

 

 

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:31  توسط مرجان | 

 

یا سین و یا صاد و یا صبر...

              یا صبر و یا صبر و یا صبر...

الموت، الموت...

             خلصنا من المن و من و من...

یا غین و یا قاف و یا قبر...

            یا قبر و یا صبر و یا قبر...

الموت، الموت...

           خلصنا من المن و من و من...

            

 

یا دال و یا درد...

            و درد و یا صبر و یا قبر...

الموت، الموت...

           خلصنا من المن و من و من...

 

 

و موت را به ما ارزانی داشت،

اما... ندانستیم، که می داند و می تواند.

و ندانستیم، که اهل ممات باشد.

و ندانستیم آن مرد، که نمرد...

 

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 3:40  توسط مرجان | 

به نام «او»

 

ای «او»... مرا به جایی رسان که «او» مکان دارد.

ای «او»... مرا بی نیاز کن از بی نیازی.

ای «او»... بیاید و بماند.

ای «او»... منم محتاج و «او»یی تنها یاری رسان بخشنده!

ای «او»... مرا سخت محتاج نگاه دار... تا «او» را به احتیاج بخوانم! که تنها احتیاج من «او» باشد.

 

ای «او»... «او»یی تمام هستی و بود و نبود.

ای «او»... برهان از رنجم... رنج بی «او»یی!

ای «او»... یاری ده، که این آفتاب سوزان هر آنچه بر این زمین، ناتوان باشد... بسوزاند... ومن سخت ناتوان!

ای «او»... چشمانم را همواره منتظر نگاه دار... تا دیده به خاک ندوزم.

ای «او»... بمان... که تنها تو مانده ای...

 

و من «او» را تو نمی خوانم، که «او»، «او»ست... و گمشده همیشه حاضر من...

 

 

(ای «او»... بگو نگاهش دارد... کودکان را دوست می داشت...)

یا حق...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:42  توسط مرجان | 

 

دیدم...

    دیدم و آب شدم و فروریختم و بر زمین تشنه فرورفتم...

                          و نهالی جوانه زد و پائیز شد و جوانه خشکید و برگ های سبز فرو ریختند...

 

 

اما من هیچگاه ندانستم... چرا پائیز ما سرسبز بود؟...

 

 

(ممنون از نرگس با کامنت قشنگش)

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:5  توسط مرجان | 

انا لله و انا الیه راجعون

 

رفت...

 

 

یاحق...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:29  توسط مرجان | 
 

 

 

"یاسین... یا سین...

یا خ...

یا الف... یا آ... یا آدم!

و من عرش را نازل کردم... و خود را اسیر در وجودی که نامش... آدم بود..."

 

و من نازل شدم... و در من منی اسیر بود که مرا نبود و این زمین را...

و من لغزیدم و فروافتادم...

با سیبی نیمه... در دست... تنها دارایی من در دیار غربت!

و این چگونه خدایی است که خداگونه اش به اندازه یک سیب است... و نه کامل؟!

و اینگونه بود که من در من اسیر گشتم... و در بشر... و درتاریخ...

و من که بر تارهای موی تمامی این آدمیان فزونم...

در من و جسم و خاک و سیاهی اسیر شدم...

من ماندم و منی با یک سیب!

و من سیب را در درون کاشتم...

درخت حسرت و هوس و میل به ماندن در من روئید و جوانه زد و بارور شد!

و در این خاک ریشه زد...

و من در منی اسیر شد که در جان آسوده و فراموش کار و نادان آن، بی قراری می کرد...

و من در من تاب ماندن نداشت...

کبوتری بود که در حسرت پرواز می سوخت و بال نداشت و اسیر بود...

و ای کاش تنها اسیر بود!

 

و این چگونه خدایی است که من اسیر در من پس از این هجران طاقت فرسا

همچنان او را می خواند و

بی قرار است  و بی تاب...

 

یا سین... یا واو... یا وصل!

 

 

یاحق...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:26  توسط مرجان | 

 

از همان روزی شروع شد که من... شدم دختری به بلندای خیال و... اوج صعود!

من مردی بودم به حد پرش از یک جوی... پرخروش و شاداب و روان!

و او با من چه کرد؟!

او که نه رویا بود و نه آنچه به چشم بینم و نه زمینی و نه آسمانی و... هیچ و هیچ و هیچ...

که او یک تجلی بود...

رویایی از جنس اثیر...

یا وهمی گذرا با زخمی ماندگار!

و آیا نه اینطور بود که من او را می شناختم؟

سرد و آرام و خفته و هوشیار و بی قرار و گرم و... همه حضور...

آری... او یک حضور بود!

و من او را چگونه می شناختم که چنین شیفته شدم؟!

و من عاشق یک حضور شدم!

حضوری اثیری با شمایلی آشنا و لبخندی بدون دهان و نگاهی بدون چشم... قابی... صورتکی... و...!

و من دود می شدم و به خود می پیچیدم و محو!

او شکل می گرفت و من محو می شدم...

و من هنگامی خود را یافتم که در آئینه نگریستم...

و این من نبودم!... او بود!

و من او را در آئینه اسیر کردم... و او وجود یافت و مرا شد!

و من به آئینه می نگریستم...

که آئینه دیگر آئینه نبود!... نقشی متحرک از او بود!

و من بی تاب برای او...

و من او را می خواستم و او در من اسیر بود!

... چه کنم؟!

 

 از همان روزی شروع شد که من او شدم! و سر در آئینه فروبردم... و از او هزاران او ساختم...

 

 

 

یاحق...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:39  توسط مرجان | 

 

 

زمین...

اینجا کویر است... خشک و برهوت وسوزان و همه درد و همه رنج و همه حسرت و...

                                                                                               در انتظار باران...

                                                                                                              رحمت...

 

نبرد آغاز شد...

 

کدام؟

 

آفتاب؟

نور... گرچه کورکننده،

گرما... گرچه سوزان و عطش بار،

و مهر و بخشش و بی دریغی و صداقت و صافی باطن زمین!

 

یا باران؟

آسمان ابری... خنک، بهاری، طراوت و نشانه رحمت!

 

باران رحمت است... اما آسمان ابری آفتاب ندارد...

              جریان دارد اما گرما ندارد...

                              و همه خوشی است و همه لذت است و همه سکون!

و رحمت بدون رحیم؟!

 

و ما تشنه می مانیم

     صبحگاهان و شامگاهان عطش می نوشیم...

            و در آفتاب کویر می سوزیم و می گدازیم... و می روییم!!

                                                                       اما آفتاب داریم!

 

 

آسمانتان آفتابی

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط مرجان | 

 

از فراز عرش مولوی و قله استغنای بودایی و عالم مثل افلاطونی فرود آی، معبد عیسی مسیح را ترک کن، از پشت میز تحقیق و کرسی تدریس بیرون آی، جامه هایت را بریز، عریان شو، تنت را به خورشید داغ طبیعت بسپار،فکر مکن، فقط حس کن، لمس کن، بکوش تا با وجودت بفهمی، با پوستت درک کنی، تمامی خودت را به احساس بسپار، بگذار تا او تا هر کجا که می خواهد ببردت، در کارش دخالت مکن، تصمیم مگیر، نتیجه گیری مکن، به یاد نیار، در حرف زدن کاری کن که کلمات از مغزت بیرون نیایند، در زیر پوستت، مغز استخوانت، خونت، تپش دلت ساخته شوند و بیرون ریزند، خود را در "حس کردن محض" رها کن، کشتی مران، قایق سواری مکن، شنا مکن، تنت را به آب ده تا امواج ببرندت، بر روی ماسه های مرطوب بیفت، رها شده و خود را به خاک سپرده، بگذار تا دوستت آنقدر بر تنت ماسه بریزد تا پنهان شوی، تا چانه در ماسه ها فرو بردت، تو را مثل یک درخت، در زمین غرس کند، تا دوباره برویی، اگر یک عمر فلسفیدن و علمیدن و منطقیدن و خیالیدن و لفظیدن ریشه جانت را نخشکانده باشد، فکر و خیال و کلام از درون تو را نپوسانده باشد، اگر یک ریشه زنده، یک جوهر حیات و یک قطره شیره زندگی در تو مانده باشد، جوانه می زنی، می رویی، رشد و نمو می کنی، به برگ و بار می نشینی و سایه و ثمر می دهی. باغبانت مهربان و ماهر است. هوشیار و صبور است. او برکت خاک است و مهر زمین و مهربانی بهار و نوازش باران و عشق آفتاب. ناز انگشتای بارون او باغت می کنه، میون جنگلا طاقت می کنه...

 

 

دکتر شریعتی-بامخاطب های آشنا

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:4  توسط مرجان | 

 

و تو را دوست می دارم...

              نه چنان که زنی، مردی...

                            که فرشته ای... آفریده ای... ، انسانی!

 

و تو را می پرستم...

              نه چنان که زاهدی، معبودی...

                            که جوانه ای... بیدی... بهاری... و انسانی!

 

و تو را می شناسم...

               نه چنان که آشنایی، آشنایی...

                                      که ریشه ای، آبی...

 

و تو را می بینم...

             نه چنان که پرنده ای آسمانی...

                                      که کوری، گرمایی...

 

و من تو را دوست می دارم... "ای یگانه جاودان آسیب ناپذیر... "

 

 

 

یاحق...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:41  توسط مرجان | 

 

تهی باشیم...

تهی باشیم... یک خالی بی نهایت... خلاء به وسعت خدا!

تهی باشیم... یک تنگ بی آب که ماهی قرمزش مرده و در آن خشک شده... و دیگر چه کسی به آن نگاه می کند؟!

تهی باشیم... دل ها را تهی کنیم و وجودهارا...

                                                        و بپیوندیم...

تهی باشیم و بپیوندیم... یک خالی بی نهایت...

                                                        و خدا را به میهمانی صدا کنیم...

تهی باشیم... تهی بمانیم و ... آنگاه...

                                                        از خدا لبریز...

 

 

یاحق...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 1:46  توسط مرجان | 

 

 

 

 

قالب تنهایی من...

آدمکی بود...

جای او خالی بود؛

با سر و گوش و چشم و دهان... تن و دست و پا...

و جای مژگانش نیز..

و من آن را ساختم و بعد...

آن شد "او"...

و من "او" را ساختم؛ اما... قسمتی از خود را در آن جا گذاشتم...

دست انداختم که بردارم اما...

 

 

اینگونه بود که او شد یادگاری ازمن... یادگاری من!

یادواره من!

باش و بمان چون کوه!

که تو یادگار من بر این زمین خشک باشی...

 

 

و او بالید و قد کشید و رسید... اما نرسید!

و او ساخت... اما نسوخت!

و او آمد... اما نماند...

 

 

و این چگونه تناقضی است که یادواره من... هیچ نشان و یادی از من ندارد؟!

 

 

 

من ماندم و قالب تنهاییم پر!

اما...

تنهای تنها...

 

 

 

 

یادواره باشیم...

یادواره بمانیم...

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:24  توسط مرجان | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیدا کردن یا داشتن؟

سکون یا حرکت؟

قرار یا بی تابی دوست؟

دانستن یا ندانستن؟

سوختن یا انجماد؟

نور یا روزنه ای در تاریکی؟

تجربه یا جهل؟

بودن یا زیستن؟

بودن یا چگونه بودن؟!

خلق کردن یا تنها مخلوق بودن؟

.

.

.

 

 

(خدا وکیلی اگه داشتیم قدرش رو می دونستیم؟!)

یاحق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1:27  توسط مرجان | 

 

و من آفریده شدم... به همراه نبودنی...

    با نبودنی که از وجودم بزرگتر بود... !

          با نبودنی که در من و پیش از من زاده شد...

من بالیدم... و با من نبودنی بود که بر من بود کاستنش...

    و من بالیدم و نبودنم بالید...

         و من بالیدم و نبودنم بالید...

                و من بالیدم و نبودنم بالید...

زمان می خزید و من فراموش می کردم برای چه آمده ام،

    که آمدنم فرصتی است که از نبودنم فزونی یابم و وجود پیدا کنم...

                                                                                که باشم!

                                                                                           اما...

 

 

ای روزهای بودن که هیچگاه نیستید! من تشنه بودن بدون نبودنم!

 

 

 

یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:19  توسط مرجان | 

 خاک درت مقصد و مقصود ما...

 

 

 

 

 

گاهی آدم به خاطر گذار از مرحله ای چنان درد می کشد و تغییر می کند که دیگر خودش هم نمی تواند خودش را بشناسد شاید فقط از نشانه هایی که حوادث مختلف روی آدم جای می گذارند می توانیم خودمان را بشناسیم: آن نشانه ها تنها چیزهایی هستند که فکر های ما را به هم وصل می کنند و نمی گذارند از هم بپاشیم...

 

شاید همه درد ها برای این است که پاک بمیریم: شاید اولین آرزوی هر آدمی بعد از مرگ این است که برگردد و یک جور دیگر شروع کند.

 

 

زمان مرگ را درد ها تعیین می کنند.

شاید هم وقتی از مرگ نجات پیدا می کنیم از تصمیمی که به مرگ منتهی می شود بر می گردیم یا حتی به خواب می رویم در حقیقت مرده ایم اما خدا می خواهد بار دیگر به زندگی برگردیم تا جبران کنیم.

بدن ما گور ما می شود و ما پس از مرگ در گوری که همراهمان است زندگی می کنیم.

 

 

 

        همه کسانی که به نوعی بر مرگ چیره شده اند نقطه ضعفشان قبول فرصتی است که بهشان داده اند.

 

 

 از نشانه های مرگ مهلت دوباره ای است که به ما می دهند و این مهلت شاید نقص و دردی است که ما را می کشد و لذتی است که دوباره زنده مان می کند.

 

 

شاید این مهلت های مجدد برای رسیدن به پاکی است...

 

 

 

(پستی، محمد رضا کاتب)

یاحق...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:21  توسط مرجان |